زبانی به تعزیه در خون یار نشسته
زانو در بغل و بچه به زیر پای
راضی به مرگ عزیزان
ولی نه خفته و گرسنه خفته
نسب ِ من!
می بینی پشتم به کجاهای روزگار خلیده؟
و خر ِ بسته به زنجیر ِ کشیدن ام
چه دوری برداشته با دُم سوخته اش
گویی سده را هر صدم ثانیه برگزار می کنند
و آتش بازی
به انبار خدا هم سرایت نموده!
مُرد!
اگر چه مادر بزرگ من نبود
اما برای آدم
خویشی لازم ست ، نه؟
تا درویشی و پیله وری به اندرون غار
تو می توانی صورت ات را بپوشانی
اما بالماسکه با طلوع آفتاب تمام می شود
و نامحرمان به نشان علی بابا آشکار
بغداد
بیا چهل دزدت را یکجا تحویل بگیر
و پیش از ذبح
در کاسه یی چهل کلید
با طعمی چهل گیاه
آبشان بنوشان
و پیش از ذبح
اذانت را بگو که چهل تکبیر دارد
بر مناره ی زمینی شریف