تبليغاتX
خرپ خرپ های مغز یه چپ دست

من عین این قطارهای شهربازی میمونم...

دور خودم میچرخم...

پس تو هم جیغو دادتو بزن....سعی کن لذت ببری..

اصلا وقتی حالت خراب شد،روم استفارغ کن...تمام گند وکثافت وجودتو روی من بیار بالا.....خواستی عق بزن به ذات خودمو خودت

من دور خودم میچرخم...

با من به هیچ کجا نمیرسی....

 

+ نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 18:32 توسط گارسیا

 

  • منو تحمل کن.
  • و این عاجزانه ترین التماسی بود که در عمرم داشتم

پ.ن هنوزم تنبیه نشدم..هنوزم چیزایی که نباید گفت رو ،میگم


تو سایت وبگذر عضو شدم....جالبه...میتونی ببینی از وقتی که عضو شدی ،چند نفر خرپ خرپ هاتو خوندن..


پی یه همبازی ام...

اما نه واسه برد و باخت..

واسه لذت با هم بودن بازی...

بازی..نه به معنای بازی...

.

.

اصلا یه بازی عین این فیلمهای open end 

بازی میکنی؟

      

 پ.ن خودمم از خودم سر در نمیارم


الهی نامه:یه کم واسم درد دل میکنی؟..اصلا یه کم حرف بزن....

 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 1:15 توسط گارسیا

میگم:آخه این چیه نگاه میکنید؟...مسخره است...من اخر نفهمیدم چرا این سریالهای چشم بادومیها انقدر تو  ایران با اقبال مواجه میشن....مثه اوشین..هانیکو....یانگوم....

میگه:از بس مثه خود ما بدبختن....

و من فکر میکنم که این قهرمانها، آرزوهای ما رو جامه میپوشونن...بدبختهایی که با تلاش از بدبختیشون در میان....اما ما عرضه شو نداریم...واسه همین خوشمون میاد نگاه کنیم..همون نمونه موفق زندگی خودمونو داریم نگاه میکنیم و حظ میبریم....

اون یکی از اونور داد میزنه: آخه از بس جیگرن !!!!!

 

پ.ن هانیکو که رو آنتن بود...کوچیک بودم...اما همیشه عاشق اون چند تا جمله ایی بودم که اون آقاهه تو تیتراژش میخوند......زندگی منشوریست در حرکت دوار.......از بچگی هم رگ فیلسوفی داشتم..استعدادم کشف نشد!!!


حالا..حالا ها باید بزرگ شی....از این چیزا زیاد میبینی دختر....همه اونایی که دور و ورتن...نجیب و منطقی نیستن..خیلی ها عین همون آدم بدای قصه های بچگیت میمونن که فکر میکردی فقط داستانه...از همونا که فکرمیکردی تو واقعیت هیچ کس به این بدجنسی و بدی نمیشه.....

 

اینو خودم به خودم میگفت....واسه آروم کردنش


ترانه گردی:بده دستاتو به من..تا باورم شه پیشمی

                       رضا صادقی (خیلی دوست دارم این اهنگه رو..کلا این آلبومش زیاد فاز میده) 


الهی نامه:بین خودمان باشد...میسوزم،میگدازم،میپیچم به خود...و این عاقبت کسیست که صدایش را برای خدایش بلند کند...عاقبت کسی که...

چیه؟جو نگیرت...اینا رو به تو گفتم، اما با تو نبودم.....من و تو زیاد با هم حساب داریم خدا ،کارمون به اینجاها نمیرسه!!!

 

+ نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت 1:15 توسط گارسیا |

                                                                 

                                                                       آنجا که باید دل به دریا زد، همینجاست....

 

پ.ن برای پسر چشم سیاهی...که هر شب حتی لکه های سیاه و گنگ خط خطی هایم را مو به مو میخواند.......برای تمام سیاه چشم پسرکان آشفته

   

+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 2:10 توسط گارسیا

دلواپس منی؟

دلواپسی؟

شرم میکنی؟

 

             نترس...بگو....دل شکستن که قتل نیست...


 آدمها به دو دسته کلی تقسیم میشن

 

  • آدمهایی که میشه بهشون اعتماد کرد
  • آدمهایی که نمیشه بهشون اعتماد کرد

 

                 

پ.ن باورکن....به همین سادگی...شایدم ازاین ساده تر


دیروز که آشنایت بودم

با من از او میگفتی

امروز که با تو غریبه ام.....با که، از غربتٍ بامن میگو یی؟

کاش میدانستم که چه میگویی؟


ترانه گردی:همین اهنگی که رو وب داره پخش میشه


الهی نامه: تو که این مدلی با من تا میکنی....دیگه چه انتظاری دارم از آفریده ها و اسباب بازیهات...

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 2:15 توسط گارسیا

دختری بیست و سه چهار ساله،در تلاطم و جنب و جوش واسه خرید کادوی روز پدر بود...

 پدری که دوست دخترش ،خوشگل تر و جوون تر از خود دختره است...

+ نوشته شده در شنبه 6 مرداد1386ساعت 23:19 توسط گارسیا

 

  • درست عین همون فاحشه ی توی قصه ها ،که میدونه طرف مقابلش خواجه ی درباره...و بعد از صکث با فلان شاه و فلان شاهزاده...راحت....لخت و عور.....میشینه کنار خواجه و درد دل میکنه...

  • آخه میدونه که خواجه، هم محرم رازشه...هم دوستش داره...هم هیچوقت دستش بهش نمیرسه..


دقیقا از همون زمانی دچار تکرار بودم که تو گهواره یه حرکت پادونگی رو همینطور تکرار میکردم

وحالا سالهاست توی گهواره تکرار زندگی دارم به نحوی دیگه ادامه ش میدم...

    گهواره ی تکرار


نمیدونم چرا...اما دست خوم نیست ...حالم از این پسرهای پاستوریزه به هم میخورده


یه حسی دارم مثله وقتی که مثلا اون آقا خوشتیپه که پشت ماشین چند ده میلیونیش نشسته و لطف میکنه ،نگه میداره که از عرض خیابون شلوغ رد شم...

اما طوری ابروهاش به هم گره خورده و دستشو حرکت میده واسه رد شدنم...که انگار مرغ و خروساشو داره میکنه تو لونه...یه چیزی تو مایه های...کیش کیش...یا جا  جا


میذارم بره تا دلم شور آمدنشو نزنه....

خوب روشیه از ترس، کنار کشیدن.. نه؟


الهی نامه:خدیا تو با همه آره، اما با من نه...منم با همه آره، اما با تو نه...منو تو خیلی وقته دستمون واسه هم دیگه رو شده..

 

+ نوشته شده در جمعه 5 مرداد1386ساعت 1:30 توسط گارسیا

  • اون پسره بود که هروقت دستشو به لیوان میزد..رنگ لیوان عوض میشد
  • دلم از اون پسرها میخواد..

پ.ن اونایی که "اریندیرای بیگناه ومادربزرگ سنگلدش" رو خوندن ،میفهمن چی میگم


عادت میکنه

عادت میکنی

عادت میکنم

عادت میکنیم......

 

    چشمانم را میبندم

 

پ.ن دیریست که برای دیدن چشمهایت چشم چرانی نمیکنم....

 


۱.منو ببخش...

۲.چرا باید ببخشم؟

۱.چون به بزرگواری تو ایمان دارم

۲. و چقدر به حماقتم؟

۱.......


تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام

                                             دوست می دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام

                                             دوست می دارم

برای عطر نان گرم ، برفی که آب می شود

                                        و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن

                                           دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم

                                            دوست می دارم

 

پ.ن این شعریه که توی سریال مدارصفردرجه چندبار تکرار شد...هم ازسریال خوشم میاد هم از آهنگ تیتراژپایانیش...ترانه ی محشری داره


الهی نامه:ببین خدا....تو کلا سر ناسازگاری داری.......وگرنه ببین چه شهرتی به هم زدیم؟.....پیشنهاد چاپ الهی نامه ها رو هم میدن.....میتونیم با هم کنار بیاییم ها....۷۰ من،۳۰ تو...بهش فکر کنــــــــــ

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 23:20 توسط گارسیا