تبليغاتX
خرپ خرپ های مغز یه چپ دست

۱ـــــ

. یه روزی یه دختری بود...خیلی مودب...خیلی سنگین...خیلی خانوم....خیلی مغرور

. الانم اون دختره هنوز هست....امادیگه نه مودبه ،نه خانومه ، نه مغروره و نه سنگین

پ.ن۱ آبی که ریخت دیگه ریخته

پ.ن 2 مغرور صفت خوبی نیست....منظور خیلی عمیق تره...سنگین هم شاید همینطور


۲ـــــ دوست گارسیا: ببین گارسیا،اگه یه روزی شوهر کردی پیش شوهرت این حرفها رو نزنی واین جوکها رو نگی ها؟......بذار فکرکنه تو ایناروبلد نیستی،ازاین چیزا سردرنمیاری،اینطوری بهتره...

گارسیا: برو بابا، تابلوست که میدونم،بچه 10 ساله هم این چیزا رومیفهمه...همه میدونن

 

دوست گارسیا: آره،اما منو تو اینو میدونیم...اما پسره که اینا رو نمیدونه!!!!!

 

پ.ن۱ خیلی سخته تو 21 سالگی هیچوقت نتونی خودت رو به گاگولی بزنی

 

پ.ن۲ امروز دقیقا وکاملا به این حرفش رسیدم...البته در مرتبه ای دیگه

 


 ۳ــــــ ترسی که بر از دست دادنِ آن چه به آن عشق می ورزیم داریم٬ آنقدر زیاد می شود که لذتِ یک دوست داشتنِ معمولی را ترجیح می دهیم

 

پ.ن هستم ..ولی خسته ام..

 


۴ــــــ

. پسرهای احمق دیروز هر چی دروغ بهشون میگفتی باور میکردند...

. پسرهای احمق امروز هر چی راست بهشون میگی باور نمیکنند...

پ.ن راستگویی هیچ فایده ای ندارد...همانطور که دوغگویی هم.....

پ.ن۲ به قول دوستی :هر حرف  راستی رو که نباید گفت


الهی نامه:توی که تمام کارهایت "کن فیکونی" ست،لطفادوباره دست به آفرینش آدم شو...زمین خیلی وقت است زمین دلتنگ آدمی است

+ نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 22:34 توسط گارسیا |

۱ــــ بزرگترین لذت زندگی سکس نیست...تماس بدنها آخرین قطره برای پر کردن یک لیوان پر از

آب است....

پ.ن :بر گرفته از رمان ۱۱ دقیقه اثر paulo coelho


۲ــــ

 عاقبت
همه وسوسه های حوّاییم را
به پای آن دیوار کوتاه ریختم !
باران می آمد
و چوبها
می سوختند در آتشِ گناهِ وسوسه انگیزترین دعاهایم ...


۳ـــــ اینبار دارم تعداد آدمهایی رو میشمرم که حاضرم به خاطرشون تو دادگاه شهادت دروغ بدم...

پ.ن: همیشه با غمهای بزرگتر از خودم بزرگ شدم...


۴ــــــ

  • ببین آب رو دیدی چقدر پاک و زلاله؟...روشن...یه دست...پاک...بی ریا...ساده...بخشنده
  • مثه تو که نیستی.....


۵ــــ  ناز تو بیش از این بهر چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟..........

پ.ن۲   گر دل من نیاسود از گناه تو بود... بیا تا ز سر گنهت بگذرم......شایدم دیگه  نیابی اثرم!!!!


الهی نامه: نه..اونقدرها هم که فکر میکردم حال ندادی....کلی سر جلسه کنکور وقت اضافه اوردم

 

+ نوشته شده در شنبه 21 بهمن1385ساعت 23:32 توسط گارسیا

۱ـــــ فکر میکنید مهمترین عضو بدن چیه؟

مغز،قلب...دست،پا....نه دیگه  جونم، تخمه و البته سمت چپی ارجحه

همون عضوی  که بایدنود ونه درصد مسایلت رو به اون حواله کنی

پ.ن در مورد بانوان محترمه هم که همون مبحث معنوی عضو مذکور مد نظره


۲ـــــ  یه سوال؟

یکی عینک مرده ها،یکی دندونای عاریه شون رو بعد مرگشون چه کارمیکنن؟

پ.ن سرنوشت لباسهاشون میدونم...البته به جز لباسهای زیرشون


۳ـــــ میدونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم......دور میشی منو نبینی، باز سراغتو میگیرم

پ.ن این رضا صادقی هم ،این آهنگش رو ناجور معرکه خونده


الهی نامه:ببین خدا فردا کنکور دارم....بزرگیت رو فردا باید بهم ثابت کنی!!!....حالا خودت میدونی

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 21:54 توسط گارسیا

چرتکه که بیندازی

85 درصد عنصر وجودی حرفهای من را چرت و پرت تشکیل میدهد

حالا بماند که تو، چرا خود را اینگونه  مشتاق گوش دادن نشان میدهی؟

 

پ.ن قرار نیست هر پستی اینجا پ.ن داشته باشد


  • بعضی وقتها،بعضی چیزها،بعضی حرفها ،میتونه برای آدم خیلی سنگین تموم بشه

  • الان میتونه یکی از اون بعضی وقتها باشه


  • برای خیلیها حوصله ندارم انرژی بذارم تا منظورمو بهشون تفهمیم کنم،.....هیچ وقتی هم برای توجیه و توضیح کارم نمیذارم،چون فکر میکنم اول و اخر حرف حرف خودشونه....میذارم هرجور دوست دارن و راحتن فکر کنن و برداشت کنن....اصلا هم برام مهم نیست چی در موردم فکر میکنن........میذارم راحت باشن....بدون هیچ توضیحی میگم :تو راست میگی،هر جور راحتی

  • اما از طرفی دوست ندارم خیلی های دیگه هم به این جرگه بپیوندند....
+ نوشته شده در جمعه 13 بهمن1385ساعت 0:10 توسط گارسیا

۱ــــ هیچکس مثه من نمیدونه وجود یه پسرخوشگل چشم سبز و البته زبون باز،حتی میتونه از خاله زنک بازیهای  مادرزنها و دخالتهای مادرشوهرا... واسه یه زندگی مشترک خطرناکتر باشه!!!!!!

حالا ازما گفتن بود...


۲ـــــ

  • چندوقتیه دارم سعی میکنم مودب باشم..
  • زیاد طول نمیکشه


۳ــــ اگه شاهزاده ی تو داستان زیبای خفته واقعا نجیب زاده بود...نه ...واقعا مرد بود....طوری دختره رو میبوسید و میرفت که هیچوقت دختره نفهمه که کی بود نجاتش داد..

            

پ.ن۱ فکر کنم رمان نویس بودم یه چیزایی تو همون مایه های باقالی فروشی پست قبلی بود که آخر سر بدبخت میشدم

پ.ن۲ حالا همتون ملا لغتی نشید...عکس زیبای خفته نداشتم،وگرنه خودم میدونم لباش رو بوسیده 


الهی نامه:بعضی وقتها آرزو میکنم،کاش خیلی چیزها رو از من نمیدیدی ،یا یادت میرفت که چی گفتم و چه کار کردم....اما ببین، اون روز رو فراموش نکن....خواهش میکنم ....به خاطر منم شده اون روز رو فراموش نکن!!!

+ نوشته شده در جمعه 6 بهمن1385ساعت 21:45 توسط گارسیا