تبليغاتX
خرپ خرپ های مغز یه چپ دست

. سلمونیها گردن خیلی ها رو زخم میکنن تا باتجربه بشن

 بچه ها بازی میکنن تا چیز یاد بگیرن...

.

.

. تو هم بازی میکنی تاعاشق شی...اشکالی نداره...تفاوتش تو سه چهار تادل شکسته است که به 

اعتماد مهربونیت، دست تو داده بودن...

پ.ن اما میترسم ندونسته تو یکی ازبازیها دل خودت بشکنه!!!!!!!


                 پرمیکشی

                                       و وای به حال پرنده ای

                                                                کز پشت میله قفسی عاشقت شده است!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 17:44 توسط گارسیا

گابریل گارسیا مارکز میگه: ((اگر کسی تو را آنگونه که می خواهی دوست ندارد، به اين معنی نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد))

گارسیا میگه: ((خوب این درست،....اصلا "باتمام وجود" هم بخوره تو سرش....اما اصلا اون معنی دوست داشتن رو میدونه؟... یا فقط فکرمیکنه و تحت تاثیر اتمسفر قرارگرفته و توهم اینو پیداکرده که دوستم داره؟))!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 2:2 توسط گارسیا

. بچه تر که بودی ساعتهای بی حوصلگی ات ....ته کوچه تان،چند تا آجر به نقش دروازه میگذاشتی و گل کوچک بازی میکردی.....گفتی حالابرای آن بازیها قدکشیدی.....پاره آجرهارا برداشتی، توپت را زیربغلت زدی و جای فوتبال عرق ریزان عصرانه ،عشق داغ دخترک را جایگزین کردی!!!!!

. نمیدانم ،شاید او هم تو را به جای عروسک چشم آبی اش درآغوش میفشارد....

+ نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 1:54 توسط گارسیا

 ببین بی تعارف میگم: این نفتی که آوردی سرسفره هامون خیلی بوی بدی میده...

میشه یه کم ببریش اونورتر؟؟....

طبل تو خالی !!!!!!!!

پ.ن  مرد وحرفش....زرشک

+ نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 0:46 توسط گارسیا |

. میگم:منو چه به این حرفها....من دست چپ و راستمو هنوز نمیشناسم....

میگه:خوب اینکه کاری نداره خودم یادت میدم...اونی که باهاش مینویسی دست راستته...اونی که باهاش خودت رو می شوری دست چپته....

. احمق هنوز نمیدونه من چپ دستم!!!!!

 پ.ن وریسه های مزخرف وسبکسرانه ای که با آنها بیشتربه معیوب بودن عقلش ایمان آوردم.....


از پست بعدی به جای عنوان شماره میذارم...........

+ نوشته شده در جمعه 24 شهریور1385ساعت 20:2 توسط گارسیا |

بدبخت تو که زرنگ نیستی، اونه که داره بهت القا میکنه خیلی زرنگی....

این سادگیش هم که خودش رو به گیجی میزنه از سیاستشه....خیالت تخت تخت از من و تو کارکشته تره....

پ.ن راستی وقتی بهش تیکه میندازی، خودش رو به گیجی میزنه که یعنی  منظورت رو نمیفهمه؟؟مگه نه؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 23:7 توسط گارسیا |

. تورافراسوی مرزهای تنت دوست دارم....آنجا که رسالت اندامها به پایان میرسد...آه ای عشق اهورایی من ! چراغهاراخاموش کن و بگذار دمی درآغوش گرم تو بیارامم....ماباهم به همه چیزدست می یابیم.....مامیتوانیم همه چیزرا بسازیم....

. حالاهمه چیزکه نه، اما یه پسرکاکل زری شاید!


((شب و روز پیش منی/تو هنوز پیش منی/تو هنوز تو سفره ی دل درویش منی))........آقاعجب آهنگ پس زمینه ای داره........نمیدونم چیه و ازکجاست....ولی یه حسه غریبی بهم داد.......

پ.ن۱  بدون دلواپسی، پر بزن ای پرنده.....اوج سخاوت یه عاشقه، مگه نه؟

پ.ن۲  انگار دوباره جوگیرشدم!....

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 1:2 توسط گارسیا |

. عشق رابانگاهش گره زد و به پای اوانداخت....امانه نگاه رافهیمد،نه عشق راحس کرد.....

.حالاسالهاست مشغول بازکردن گره های کورحماقتش هست....

+ نوشته شده در شنبه 18 شهریور1385ساعت 23:7 توسط گارسیا |

میدانم که میدانی گنه کارم....امانمیدانم چرادرتمام لحظه های بی کسی ام باز فقط تو هستی که هستی!!.......بقیه درادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 2:8 توسط گارسیا |

اگرمن مردم برایم شب هفت وچله وسال نگیرید.... به رسم مد روز هم نگویید خرج فلان مستمندو مستحق شدکه این صفت ذاتی شماست که به ناحق بردیگران نقش گرفته....... آن را خرج فواحش و مطر بان دوره گرد و شیره کش خانه ها وعرق خوران همیشه مستی کنیدکه آنها راهمیشه بیشترازشمایانی میخواستم و ستایش میکردم که فقط زیورآلات وغذاهای رنگین وخوبی نداشته ی خودتان رابه رخ یکدیگرمیکشید......

سازشکسته ام بخون

 

 

 

     هوای تو کرده دل من

                       ابریه آسمون دل

                                      سازشکسته ام بخون

            

 

 

 

پ.ن۱ نداشتیم ها!...منم روی سخنم با شما ست........عذاب اجباری و الیم و سفرتحمیلی مدتهاست به پایان رسیده....هوای گرم با یه مشت آدم ندید بدید که  فقط ازخرید کردن لذت میبردن......بابا با این بلاگ رولینگ بلدنبودم کارکنم،که خبرت کنم....واست کامنت گذاشتم....دیدیش؟

 پ.ن ۲ خیلی دلم گرفته

 

+ نوشته شده در یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 1:8 توسط گارسیا |

دختران جو یای شوهری، که درهمه جا تورشان پهن است بنام عشق، برای اغفال پسران احمق تر ازخویش...شایدهم برای عقب نیفتادن ازدوستانشان

وپسران ساده اندیشی که عاشقانه مخارج جشن ازدواج راتخمین میزنند ....غافل از آنکه شهوت پرکردن کاندوم را باعشق به دخترکان اشتباه گرفته اند!.....

ندانسته زندانی کرده اند خودرا بنام عشق...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شایدچون تابه حال عاشق نبوده ام...اما نه...من نمیتوانم به هررابطه یاوابستگی ای حتی ازنوع ازدواج هم برچسب عشق بزنم

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 0:51 توسط گارسیا

. پیوسته چراغ قرمز رو نگاه میکنم تا سبز شه....سبزکه شد ،نگاهم را میدزدم و رد میشم ازعرض گنگ خیابون....

. شایداز مزایای خوب بودنه،دیده نشدن و دست کم گرفته شدن

پ.ن میخوام سعی کنم ببینم آدمهای خوب اطرافم رو


. این دکترپوست هم که هیچی نمیفهمه....   به کجا؟

همش دارو میده صورتم پوست بندازه...

. مرتیکه نمیفهمه من یه چیزی میخوام خودم پوست بندازم

 

پ.ن دارم پوسته جدید میندازم ....اگه خدابخواد 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 آتش بس رو دیدم...فکرکردم دوباره یکی ازفمینیسم بازیهای تهمینه میلانیه که واقعاحال زنها رو هم بهم میزنه چه برسه به مردها...اما اینطور نبود....واسه همین جوگیرشدم وگفتم یه چیزایی بنویسم....بقیه درادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 18:2 توسط گارسیا |

من هماننددستان مغلوبی ازسرمای زمستان

تو اما آیامیتوانی هوی گرمی باشی بر وسعت یخ زدگی آن؟                                     

+ نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 18:4 توسط گارسیا |

مشتعل شدن وفوران کردن ازتفاوتهاست.....

اگر باکسی هستی که شبیه توست وباتو تفاهم دارد خوشحال نباش...چون یکی بایددردیگری ذوب شود

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 17:56 توسط گارسیا

این دخترهایی که تمام افکارشان به بلندای ناخن دست وحجم گوشی موبایلشان هست را که هیچ....حتی اگربه  فمینیست ترین زن روی زمین هم برخوردی،کمی صبر داشته باش.... آنگاه طوری محبت واحترامش کن که خیال کند تا سرحدجنون اورا دوست داری و میپرستی ......

.

.

حالا آروم آروم بیا عقب و وایس نگاش کن....تماشایی شده 

 

+ نوشته شده در جمعه 3 شهریور1385ساعت 20:10 توسط گارسیا